گروه اشخاص

بنرهای راست

جستجوی تخصصی در persons

بخش کاربران

پرشیاسیتیز: حاج موسي محمدي پايه گذار موسسه خيريه در شهر زرند است .


29 آذر سال 56 روستاي گيسک شهر زرند، با يک زلزله چند ريشتري مي‏لرزد و با خاک يکسان مي‏شود. پدر 62 ساله يک خانواده زير آوار مي‏ماند و از ناحيه پا فلج مي‏شود. خانواده‏اش مي‏ماند و يک پدر معلول، فقر و هزاران مشکل ديگر. موسي، که فقط 7 سالش است، کمک‏هايي که مددکاران و امدادگران به پدرش مي‏کنند، به چشم مي‏بيند و به کار امدادگري و کمک به ديگران علاقه‏مند مي‏شود.

آنقدر که بعد از گذشت سي و چند سال هنوز آن حس را به ياد دارد: آرزويم اين بود که روزي مددکار بشوم و اين در صدر آرزوهاي کودکي‏ام قرار داشت. به خاطر زلزله، موسي‏ معلول و ناتوان جسمي زياد در اطراف خودش مي‏بيند و دل کودکانه‏اش به درد مي‏آيد.

دوست دارد زودتر بزرگ شود و بتواند براي آن‏ها کاري انجام دهد:يادم مي‏آيد کلاس پنجم دبستان بودم ،روزي معلم به ما گفت انشا بنويسيد که مي‏خواهيد در آينده چه کاره بشويد؟ من هم نوشتم که دوست دارم معلم کودکان استثنائي بشوم. آن زمان همه به من خنديدند اما من واقعا آرزويم اين بود.

دکتر گيسک
موسي خيلي زود قدم در راه هدفش مي‏گذارد و در کلاس‏هاي امدادگري و کمک‏هاي اوليه هلال احمر شرکت مي‏کند:دوم راهنمايي، من شدم امدادگر افتخاري هلال احمر و در بيمارستان‏ها تزريقات انجام مي‏دادم. اما او به همين حد قانع نمي‏شود و براي اينکه بتواند به مردم روستايش کمک کند باز هم دوره مي‏بيند؛ بعد از تمام شدن دوره کمک‏هاي اوليه، کساني که به شناخت داروها علاقه‏ داشتند، براي يک دوره 45روزه در داروخانه‏هاي هلال احمر ثبت نام مي‏کردند.

 چون مردم روستاي ما اصلا با داروها و نحوه استفاده از آنها آشنايي نداشتند، من هم در اين دوره شرکت کردم.

من شده بودم تزريقاتي و پرستار ده. کم‏کم موسي حسابي مهارت پيدا مي‏کند. ديگر در زرند، هرجا حادثه‏اي پيش مي‏آيد، موسي هم بايد آنجا باشد. بين اهالي روستاي گيسک به دکتر معروف ‏شده است.

ديگر کمک به اين و آن مخصوصا پيرمردها و پيرزن‏ها جز زندگي‏اش شده است. کمک‏هايي که گاهي حسابي به‏او مزه مي‏دهد؛من خيلي هواي پيرزن‏ها و پيرمردهاي ده را داشتم. در بيمارستان، پيرمردي بد حال بستري بود که من بالاي سرش مي‏ماندم و مراقبش بودم.

پيرمرد حج ثبت‏نام کرده بود و نمي‏توانست خودش برود. کسي را هم نداشت که به جايش بفرستد. فيش حجش را به من داد و خواست به جايش بروم. و من در اوج جواني و فقر توانستم به حج بروم.

امريه گرفتم
همانطور که موسي خيلي زود وارد کارهاي امدادي مي‏شود، خيلي زود هم به فکر ازدواج و تشکيل زندگي مي‏افتد. سال سوم راهنمايي، با وجود اين همه مشکل و مشغله، با دختر عمويش ازدواج مي‏کنددختر عمويم در زلزله يتيم شده بود و چند سال بود که با ما زندگي مي‏کرد. من ديدم که مي‏توانم هم کار کنم هم درس بخوانم، با او ازدواج کردم.

با قالي‏بافي و کار شبانه‏روزي، زندگي‏ مي‏گذرانديم؛ من شب‏ها نگهبان پارکينگ شهرداري بودم و روزها مي‏رفتم صندوق صدقات جمع مي‏کردم. درسم را هم مي‏خواندم و مددکاري از جانبازان و معلولان شهرستان زرند را به عهده داشتم.

موسي دانشگاه را در رشته روان‏شناسي کودکان استثنايي تمام مي‏کند. حالا بايد با وجود اينکه سرپرست خانواده است، برود سربازي. اما او جوان زرنگي است و تسليم موقعيت‏ها نمي‏شود.

براي اينکه خيلي از وضعيت شغلي‏اش دور نشود، با درخواست از دفتر رهبري و گرفتن امريه، محل خدمت سربازي‏اش را خودش انتخاب مي‏کند؛ به دليل علاقه‏اي که به کمک به معلولان داشتم، با اجازه از دفتر مقام معظم رهبري، خدمتم را در سازمان بهزيستي گذراندم و حتي يک روز هم از مرخصي‏هايم استفاده نکردم.

سرباز نه، کارياب
در دوران سربازي هم موسي از هر موقعيتي استفاده مي‏کند تا به زندگي معلولان رونق دهد؛سرباز که بودم، براي 17 نفر از معلولان جواز کسب جور کردم و بعد از 5-6 ماه براي آن‏ها از واحد خودکفايي کميته امداد، وام گرفتم.

 آن سال من به عنوان کارياب نمونه معرفي شدم. موسي به خاطر فعاليت‏هايي که دارد، در دوران خدمت از طرف کميته امداد دعوت به کار مي‏شودبه خاطر اينکه از کودکي با قالي‏بافي زياد سروکار داشتم و در هر زمينه‏اي از فرش حسابي ماهر شده بودم، به عنوان کارشناس فرش واحد خودکفايي کميته امداد انتخاب شدم.

در واحد خودکفايي، 50 دار قالي براي زنان سرپرست خانوار برپا کردم و براي 30 معلول هم از طريق وام‏هاي خود اشتغالي، اشتغال فراهم کردم. به خاطر همين نو‏آوري و فعاليت، به عنوان کارمند نمونه انتخاب شدم.

جوجه، مرغ، پول
اما بعضي پيشنهادهاي موسي محمدي، مورد استقبال مسئولان کميته امداد قرار نمي‏گيرد و همين قبول نکردن‏‏ها هم حداقل از نظر مالي به نفع موسي تمام مي‏شودزماني که مسئول واحد خودکفايي بودم، پيشنهاد کردم که پيرزن‏ها و پيرمردهايي که سوي کم چشمشان اجازه کارهاي ظريف مثل قالي‏بافي را به آنها نمي‏دهد، کارهاي سبکي مثل دانه دادن به مرغ و جوجه‏ها مناسب است.

 هم کار برايشان ايجاد مي‏شود، هم توليد بالا مي‏رود. حداقل مرغ و تخم‏مرغ خودشان را مي‏توانند توليد کنند.

اين پيشنهاد مورد قبول رئيس کميته امداد آن زمان قرار مي‏گيرد و قرار مي‏شود براي شروع کار، هزار قطعه جوجه بياورند؛آن موقع جوجه‏ از سمت استان‏هاي شمال‏غرب؛ اروميه و تبريز مي‌‏آمد و حمل و نقل‏شان سخت بود. وقتي هزار جوجه را آوردند و درست دم در ساختمان کميته امداد پياده کردند، مسئول امور مالي کميته امداد مخالفت کرد.

 از نظر او کميته سرمايه توزيع جوجه‏ها و وسايل نگهداري از آن‏ها را نداشت. اما برگشت دادن آن همه جوجه ممکن نيست. راه دور باعث تلف شدن جوجه‏ها مي‏شود‏.

 شرايط موسي را با يک توفيق اجباري رو به رو مي‏کند. البته مي‏تواند قبول نکند و تغييري در زندگي‏اش ايجاد نکندآن شخصي که بار جوجه‏ها را آورده بود، به من گفت که اين  جوجه‏ها پيش تو باشد.

 دو ماه از آن‏ها نگهداري کن تا بشوند مرغ. بعد از دو ماه اگر سالم ماندند، من مرغ‏ها را از تو مي‏خرم و پول جوجه‏ها را هم حساب مي‏کنم.

 من با کمک همسرم، جوجه‏ها را درخانه خرابه‏هاي زلزله نگه‏داري کردم. بدون اين که يک وسيله مرغ‏داري داشته باشيم. خوشبختانه فقط با سه تلفات جوجه‏ها را مرغ کرديم و فروختيم. با اين کار در سال 1367، حدود 1ميليون و نيم سود به دست موسي مي‏رسد و اولين قدم را براي پولدار شدن برمي‏دارد.

بم، دوباره زلزله
مرغداري به زندگي موسي و خانواده‏اش رونق مي‏دهد و او تشويق مي‏شود کارش را گسترش دهد. در اين راه هم، هوش و زرنگي در استفاده از موقعيت‏ها، بار ديگر باعث پيشرفت او مي‏شودوقتي ديدم اين کار درآمدش خوب است، سعي کردم جوان‏هاي ديگر را هم جذب کار کنم.

 سعي کردم واسطه‏ها را کنار بگذارم خودم مستقيم با فروشنده اصلي جوجه رابطه پيدا کنم. يک روز وقتي واسطه داشت به او زنگ مي‏زد، من روبه‏رويش ايستاده بودم و از روي حرکت دستانش فهميدم که چه شماره‏اي را مي‏گيرد.

 اسمش را هم ياد گرفته بودم. زنگ زدم و خودم را خيلي با ابهت معرفي کردم؛ گفتم من حاج موسي محمدي هستم مسئول واحد خودکفايي کميته امداد. موسي محمدي حالا ديگر شده حاج موسي؛. اما او از کميته امداد و امدادگري دور نمي‏شود. حاج موسي بعد از زلزله بم 50 دختر معلول ذهني زلزله زده را از کميته تحويل مي‏گيرد و در خانه‏هاي اجاره‏اي نگه‏داري مي‏‏کند؛ همسايه‏ها به اين کار من اعتراض کردند.

اين شد که به فکر ساختن يک آسايشگاه براي معلولان افتادم و ظرف دو سال زمين و ساختماني را وقف آنها کردم. بيش از 300ميليون تومان براي فرزندانم هزينه كردم.

به خاطر اين کمک‏ها، سازمان بهزيستي مسئوليت چند مرکز را به حاج موسي مي‏دهد و اينطوري زندگي‏ او با فعاليت در سازمان بهزيستي گره مي‏خورد؛ در حال حاضر 187معلول ذهني را نگه‏داري مي‏کنم. لذتي که من از اين کار مي‏برم، قابل مقايسه با هيچ لذتي نيست

هنوز دردمندم
موسي محمدي يا همان حاج موساي خير، امروز ديگر حسابي پولدار شده و وضع زندگي‏اش خوب است. امروز ديگر حاج موسي، موقوفات دارد و به غير از معلولان به هر صنفي کمک مي‏کند؛ از ازدواج جوان‏هاي مددجو گرفته تا اسکان سالمندان بي‏سرپرست؛عده‏اي مي‏گويند خوش‏به حال حاج موسي.

اما بنده بايد بگويم که روز به روز بر شدت دردهاي فقرم افزوده مي‏شود. چون هر روز افراد زيادي از شهرهاي مختلف مشکلاتشان را به من مي‏گويند و من نمي‏توانم دردهاي خيلي از آن‏ها را تسکين دهم. اين آزارم مي‏دهد.

 موسي محمدي عقيده دارد چون در اوج فقر زير ناودان طلا، دعا کرده که بتواند خير شود، توانسته به اينجا برسد؛من انسان‏ها را از صميم قلب دوست دارم و در عين حال زندگي گذشته‏ام را هم فراموش نکرده‏ام. فکر مي‏کنم همين عوامل باعث موفقيتم شده‏اند.

موسي محمدي قرار است داستان زندگي خودش را  به صورت کتاب منتشر کند. به گفته او يکي از اهدافش براي انتشار کتاب و انجام مصاحبه، خير پروري است. البته الان شهر زرند خير کم ندارد.

خيلي از مردم نذوراتشان را براي کمک به مؤسسه خيريه‏اي که موسي محمدي پايه‏گذاري کرده است مي‏دهند. مشارکت‏هاي مردمي در شهر زرند خيلي به پيشبرد مالي اين مؤسسه خيريه کمک مي‏کند.



تاریخ ارسال: 1390/8/9
تعداد بازدید: 91